دستبند به دست دارد و روی صندلی نشسته است. از چهره اش معلوم است که سن و سال زیادی ندارد. باور اینکه دختری با این سن و سال به اتهام قتل دستگیر شده، خیلی سخت است.

مجله اینترنتی برترین ها




مجله همشهری سرنخ - مرجان همایونی:دستبند به دست دارد و روی صندلی نشسته است. از چهره اش معلوم است که سن و سال زیادی ندارد. باور اینکه دختری با این سن و سال به اتهام قتل دستگیر شده، خیلی سخت است.

سولماز متهم به قتل پسر مورد علاقه اش است. او مدتی پیش در خانه یکی از دوستانش دست به جنایت زد و با ضربه چاقو، پسر مورد علاقه اش را به قتل رساند.

سولماز که هنوز 18 سالش نشده، بعد از ارتکاب جنایت از تهران فرار کرد و به یکی از شهرهای غربی کشور گریخت اما در نهایت پلیس او را شناسایی کرده و چند روز پس از جنایت، به دام پلیس افتاد.

دختر نوجوان این روزها در بازداشتگاه اداره آگاهی تهران به سر می برد تا تحقیقات تکمیلی درباره پرونده اش انجام شود. او حالا باید منتظر باشد تا دادگاه درباره سرنوشتش تصمیم گیری کند.

دختر نوجوان در گفتگویی اختصاصی از جزییات جنایت می گوید و اینکه چطور تبدیل به یک قاتل شد.

عاقبت شیشه ای دختر جوان فراری

چند سال داری؟


- متولد 1375 هستم. هنوز 18 سالم نشده.

درس هم می خوانی؟

- نه خانم، خیلی وقته که دور درس و مدرسه را خط کشیده ام، حوصله درس خواندن ندارم.

تحصیلاتت چقدر است؟

- تا دوم راهنمایی درس خواندم و بعد از آن ترک تحصیل کردم. نه اینکه بگویم درسم بد بود و مغزم نکشید، اتفاقا شاگرد زرنگ بودم، در مدرسه غیرانتفاعی درس می خواندم و نمراتم عالی بود اما خودم حوصله ادامه تحصیل نداشتم و برای همین دورش را خط کشیدم.

دلیلش چه بود؟ چه چیزی باعث شده بود که در آن سن و سال حوصله درس خواندن نداشته باشی؟

- پدرم که فوت کرد، من هم ترک تحصیل کردم. دیگر دست و دلم به درس و مشق نمی رفت.

اعتیاد داری؟

- بله، خیلی وقته که شیشه مصرف می کنم.

از چند سالگی مواد مصرف می کنی؟

- چه می دانم خانم؟! از 14 سالگی، شایدم قبل تر. یادم نمی آید، فقط می دانم خیلی بچه بودم.

چرا اینقدر عصبانی هستی؟

- مواد مخم را پوک کرده. باعث بدبختی من شد. مواد از خانه فراری ام داد و همین مواد بود که مرا قاتل کرد. مگر می گذارد که گذشته یادم بیاید و بدانم که در چند سالگی بدبخت شدم. وقتی معتاد می شوی همه چیز را از دست می دهی، از خانواده گرفته تنا آبرو. زندگی ات می شود پایپ و دود و برای به دست آوردن آن حاضری دست به هر کاری بزنی. مخم تعطیله تعطیله. هیچ کدام از حرکت هایم دست خودم نیست. فکر کنید من 4 سال است که دارم شیشه مصرف می کنم، آن هم از سن 14 سالگی. چه چیزی می تواند از مخ من باقی مانده باشد!

چطور شد که معتاد شدی؟

- یک نفر مرا معتاد کرد، اوایل تفریحی مصرف می کردم اما بعدا شد عادت و به شیشه معتاد شدم.

پول مواد را از کجا می آوردی؟

- وضع مالی مان خوب بود، بعد از اینکه پدرم فوت کرد، عمویم با مادرم ازدواج کرد و او خرج زندگی مان را می داد اما به غیر از پولی که از خانواده ام می گرفتم، دوستانم نیز برایم مواد تهیه می کردند.

خواهر و برادرهایت هم معتاد هستند؟

- برادرم ازدواج کرده و زندگی خوبی دارد اما خواهرم به اتهام سرقت در زندان است.

چرا ترک نکردی؟

- نمی دانم. شاید به خاطر این بود که نمی توانستم اما بیشتر خودم دلم نمی خواست که ترک کنم. خانواده ام چند باری تلاش کردند که مرا ترک بدهند اما من هر بار فرار می کردم و چند روزی به خانه نمی رفتم. چند بار هم دست و پایم را بستند تا مرا ترک دهند اما بی فایده بود، من نمی خواستم ترک کنم. آنقدر این کار را انجام دادند تا آن اتفاق افتاد و بعد از آن ماجرا دیگر اصراری به ترک من نکردند.

چه اتفاقی افتاد؟

- در یکی از این دفعاتی که فرار کردم خیلی بدشانسی آوردم و ورق زندگی ام برگشت. در خیابان ها سرگردان بودم که سوار خودرویی شدم و راننده که فهمید من دختر فراری هستم، مرا به خانه اش برد و 9 ماه در آنجا زندانی کرد. هر روز مرا شکنجه می داد و من 9 ماه بدون آنکه بتوانم با خانواده ام تماسی برقرار کنم و وضعیتم را به آنها اطلاع دهم در آن خانه حبس شدم. از طرفی خانواده ام فکر کرده بودند که مرا کشته اند و به اداره آگاهی رفته بودند و خبر گم شدنم را اطلاع داده بودند.

چطور توانستی از دست او فرار کنی؟

- فرار نکردم. بعد از 9 ماه او مرا سوار خودرواش کرد و در یکی از خیابان های شهر رها کرد. بعد از آن روز، دیگر کسی در خانه با من کاری نداشت و اجازه دادند که مواد مصرف کنم اما نه داخل خانه مان. آنها مرا طرد کردند و گفتند هر کاری دلت می خواهد بکن. من هم از آن به بعد، آزادانه به خانه دوستانم می رفتم و مواد مصرف می کردم و دیگر کسی مرا مجبور به ترک نمی کرد.

آن مردی که شما را دزدیده بود چه اتفاقی برایش رخ داد؟

- نمی دانم خانم، گفتم که چیزی یادم نیست. از طرفی هم اصلا دلم نمی خواهد از آن روزها حرف بزنم اما باور کنید نمی دانم چه اتفاقی برای او افتاد، بعد از آن حادثه تلخ هیچ وقت خانواده ام در رابطه با او با من حرف نزدند.

چطور 9 ماه در خانه او اسیر بودی و نتوانستی فرار کنی؟

- نمی دانم. اوایل ترسیده بودم اما بعدا خودم دل و دماغ فرار نداشتم. مواد که داشتم و خیالم راحت بود.

آن مرد هم معتاد بود؟

- بله، او هم مواد مصرف می کرد.

سابقه داری؟

- نه، قبلا یک بار دستگیر شدم که آزاد شدم.

علت دستگیری ات چه بود؟

- با دوستم رفته بودیم بنزین بزنیم که دستگیر شدیم اما چون جرمی مرتکب نشده بودم سریع رفع اتهام شده و آزاد شده ام.

اما در پرونده ات نوشته شده که 6 اسفند سال 88 به اتهام سرقت لوازم داخل خودرو هم بازداشت شده ای؟

- نه، امکان ندارد. من تا به حال سرقت نکرده ام که بخواهم بازداشت شوم.

اما عکست هم در پرونده ات هست. خودت هم می توانی ببینی. همین عکسی که موقعی که بازداشت شده ای در اداره آگاهی از تو انداخته اند و کارتکس به گردنت است.

(تصویر او از دستگیری اش را نشان می دهم، در عکس او کارتکسی به دست دارد و زیر عکس نوشته شده 6/12/88؛ اتهام هم نوشته شده سرقت لوازم داخل خودرو. دختر جوان نگاهی به عکس و پرونده اش می اندازد و بعد فقط سکوت می کند.)

جرایم دیگری مرتکب نشده ای؟

- باور کنید همه را گفتم. این دفعه آخر هم به خاطر قتل بازداشت شدم.

با مقتول چطور آشنا شدی؟

- یک مدت دنبال مواد بودم. کامران (مقتول) در کار خرید و فروش مواد بود و یکی از دوستانم او را به من معرفی کرد تا موادم را از کامران بخرم. یک مدتی از او مواد می گرفتم اما کم کم رابطه ام با او صمیمی تر شد.

کامران چند سال داشت؟

- نمی دانم اما سنش نسبت به من خیلی زیادتر بود، می دانم که بیشتر از 30 سال داشت.

کامران را دوست داشتی؟

- خیلی، او هم مرا خیلی دوست داشت، صحبتی از ازدواج در میان نبود اما دلم می خواست با هم ازدواج کنیم و تشکیل زندگی دهیم ولی او آدم بددلی بود و سر کوچکترین مسئله ای دعوا راه می انداخت. حتی دو مرتبه، دماغم را شکست و مرا راهی بیمارستان کرد.

پس چرا رابطه ات را با او ادامه دادی؟

- چون دوستش داشتم و زمانی که او را نمی دیدم دلتنگش می شدم.

روز حادثه چه اتفاقی افتاد؟

- آن روز مهمان یکی از دوستانم به نام مژده بودم، یعنی به خانه او رفتم تا مواد بکشم. عصر که شد از خانه خارج شدیم و مواد لازم برای تهیه شام را خریدیم و با هم به خانه برگشتیم. آن روز من مواد نداشتم. به کامران زنگ زدم و گفتم هم مواد بخرد و هم یکسری چیزهایی که یادمان رفته بود از مغازه بخریم. کامران هم قبول کرد و بعد از ساعتی به خانه مژده آمد. همان زمان من داشتم گردوی تازه پوست می کندم.

(دختر جوان دست هایش را نشانم می دهد و می گوید: ببینید، هنوز دست هایم از گردوهایی که آن روز پوست کندم سیاه هستند.)

بعد چه اتفاقی افتاد؟

- کامران زمانی که وارد خانه شد، شروع کرد به داد و فریاد کردن. به من می گفت که تو چرا آمده ای مقابل خانه مان و سروصدا کرده ای. به کامران گفتم آرام باش و داد نزن. کامران خیلی عصبانی بود و آن روز معلوم بود که دنبال بهاتنه ای بود برای دعوا کردن وگرنه من از صبح با مژده بودم و دلیلی نداشت که به مقابل خانه آنها بروم و داد و بیداد کنم. اصلا ما با هم مشکلی نداشتیم و هیچ دعوایی هم بین ما نبود که به خاطر آن من بخواهم به در خانه شان بروم. هر چه به او گفتم که من چنین کاری نکرده ام، قبول نمی کرد.

کامران سروصدا می کرد و من به او می گفتم که آرام باشد. دلم نمی خواست صدای او را همسایه ها بشنود. وقتی کامران سروصدا می کرد، به خاطر اینکه همسایه ها شاکی نشوند، من و مژده مدام به کامران می گفتیم آرام صحبت کن اما او صدایش را بلندتر می کرد و داد می زد. عصبانی شده بودم. اگر همسایه ها به پلیس زنگ می زدند و از ما شکایت می کردند، معلوم نبود چه اتفاقی می افتاد.

خلاصه کامران فریاد می زد و من و مژده التماس می کردیم که آرام باش و سروصدا راه نینداز. یک دفعه عصبانی شدم و با چاقویی که داشتم با آن گردو پوست می کندم، به دست کامران ضربه زدم. (دختر جوان سکوت می کند و انگار که چیزی یادش آمده باشد می گوید:) یعنی ممکن است کسی به خاطر یک ضربه چاقو آن هم به بازو بمیرد؟ یعنی آدم ممکن است اینطوری و یکدفعه بمیرد؟

بعد از اینکه کامران چاقو خورد چه اتفاقی افتاد؟

- خیلی ترسیده بودم. تمام تنم می لرزید. من آدمی نبودم که حتی بتوانم کسی را زخمی کنم یا به او آسیب برسانم. در آن لحظات، دست و پایم را گم کرده بودم اما مژده مسلط تر از من بود و همان موقع به پلیس و اورژانس زنگ زد.

همسایه ها جمع شده بودند و کامران هنوز زنده بود و می توانست به خوبی حرف بزند. دستش را گرفته بود و از درد به خودش می پیچید. از آنجا که فکر می کردیم ممکن است اورژانس دیر برسد زنگ زدیم به آژانس و گفتیم با آژانس او را به بیمارستان برسانیم. آژانس و اورژانس با هم رسیدند و کامران را روی برانکارد گذاشتند و به بیمارستان بردند و من که خیلی ترسیده بودم با آژانسی که قرار بود کامران را ببریم فرار کردم. ماندن من که چیزی را درست نمی کرد، فقط باعث می شد که من دستگیر شوم.

کامران چه زمانی فوت کرد؟

- دو روز بعد از اینکه در بیمارستان بود، فوت کرد.

می دانستی که او کشته شده است؟

- نه، اصلا فکرش را هم نمی کردم. همان روز زنگ زدم به مژده و آمار گرفتم که چه اتفاقی افتاده است. مژده هم گفت که کامران را به بیمارستان برده اند و حالش خوب است. بعد از آن دیگر تماس نگرفتم تا اینکه دستگیر شدم.

بعد از قتل کجا رفتی؟

- رفتم خانه مان لباس و پول برداشتم و در خانه مادربزرگم در یکی از شهرهای غربی کشور مخفی شدم. 15 روز آنجا مخفی بودم که پلیس به سراغم آمد و مرا دستگیر کردند و به تهران آوردند. اینجا که آمدم تازه فهمیدم کامران مرده و من قاتل او هستم.

از کاری که کرده ای پشیمان هستی؟

- خیلی، من نمی خواستم کسی را به قتل برسانم. فکرش را نمی کردم که آن ضربه چاقو باعث قتل کامران شود، همه این ماجرا اتفاقی رخ داد و ناخواسته بود. حالا به نظرتان من را قصاص می کنند؟ راهی وجود دارد که از مرگ نجات پیدا کنم؟ امیدوارم خانواده کامران مرا ببخشند.
نظرات بییندگان :

بهترین مشاغل و خدمات شهر خود را ، در سایت نشونه پیدا کنید.

مشاهده سایت نشونه